جلال الدين الرومي
86
مثنوى معنوى ( فارسى )
چون بر آمد روزگار و پير شد * باز جانش از عجز پشهگير شد پشت او خم گشت همچون پشت خم * ابروان بر چشم همچون پالدم گشت آواز لطيف جان فزاش * زشت و نزد كس نيرزيدى به لاش آن نواى رشك زهره آمده * همچو آواز خر پيرى شده خود كدامين خوش كه او ناخوش نشد * يا كدامين سقف كان مفرش نشد غير آواز عزيزان در صدور * كه بود از عكس دمشان نفخ صور اندرونى كاندرونها مست از اوست * نيستى كاين هستهامان هست از اوست كهرباى فكر و هر آواز او * لذت الهام و وحى و راز او چون كه مطرب پيرتر گشت و ضعيف * شد ز بىكسبى رهين يك رغيف گفت عمر و مهلتم دادى بسى * لطفها كردى خدايا با خسى معصيت ورزيدهام هفتاد سال * باز نگرفتى ز من روزى نوال نيست كسب امروز مهمان توام * چنگ بهر تو زنم آن توام چنگ را برداشت و شد اللَّه جو * سوى گورستان يثرب آه گو گفت خواهم از حق ابريشم بها * كاو به نيكويى پذيرد قلبها چون كه زد بسيار و گريان سر نهاد * چنگ بالين كرد و بر گورى فتاد [ هر كه به ملكوت پيوندد ، بازگشت به دنيا را دوست ندارد ] خواب بردش مرغ جانش از حبس رست * چنگ و چنگى را رها كرد و بجست گشت آزاد از تن و رنج جهان * در جهان ساده و صحراى جان جان او آن جا سرايان ماجرا * كاندر اينجا گر بماندندى مرا خوش بدى جانم در اين باغ و بهار * مست اين صحرا و غيبى لالهزار بىپر و بىپا سفر مىكردمى * بىلب و دندان شكر مىخوردمى ذكر و فكرى فارغ از رنج دماغ * كردمى با ساكنان چرخ لاغ چشم بسته عالمى مىديدمى * ورد و ريحان بىكفى مىچيدمى مرغ آبى غرق درياى عسل * عين ايوبى شراب و مغتسل كه به دو ايوب از پا تا به فرق * پاك شد از رنجها چون نور شرق [ مثنوى مولانا اگر به پهناى فلك بود ، باز فقط مىتوانست ذرّهاى از اسرار را نشان دهد ] مثنوى در حجم گر بودى چو چرخ * درنگنجيدى در او زين نيم برخ [ عالم ظاهر در برابر عالم باطن بسيار ناچيز است ] كان زمين و آسمان بس فراخ * كرد از تنگى دلم را شاخ شاخ [ در عالم ملكوت ، انسان به رهايى و فراخى مىرسد ] وين جهانى كاندر اين خوابم نمود * از گشايش پر و بالم را گشود [ اگر راه آن جهان براى همه آشكار بود ، كسى حاضر نبود حتى لحظهاى در اين دنيا بماند ] اين جهان و راهش ار پيدا بدى * كم كسى يك لحظهاى آن جا بدى [ ادامهء حكايت پير چنگى ] امر مىآمد كه نى طامع مشو * چون ز پايت خار بيرون شد برو مول مولى مىزد آن جا جان او * در فضاى رحمت و احسان او